به گزارش پایگاه خبری دانش آموزان به نقل از پیک فرهنگ-نرگس ساری؛ گفته بودند که ساکتان را سبک بردارید، ولی خب دیگر! من الان خوراکی‌هایم خودشان یک ساک مستقل دارند؛ که البته خیلی هم کوچک نیست!

در طول مسیر خانه تا محل اعزام چند ماشاالله جانانه نثار خودم و دوستان اکیپمان می‌کنم بابت این توانی که قرار است در خوردن این خوراکی‌ها داشته باشیم!

حالا ساکم که بماند، و نگرانی‌های همیشه مادر که نکند مانتویت گیر کند به سیمی و پاره شود، نکند چادرت ازسرت بی‌افتدو… این شد که از هر لباسی تقریبا دو برابر یدک برایم گذاشته است!!

یک… دو… سه… چهار…

و بالاخره اتوبوس شماره ۱۵…چقدر از دیدنش خوشحالم!

طبق معمول تمام‌روزهای بچگی و شاید بزرگی می‌نشینم کنار پنجره!

اینجاست مقصد ما؟! نه، اینجاست نقطه‌ی آغاز مقصد ما! و اگر قرار است آغاز این‌قدر گرم باشد، مقصد ما چه خواهد شد؟! اتوبوس که راه می‌افتد کمی باد به صورتم می‌خورد و حالم جا می‌آید…!

به‌قطار رسیدیم؛ چطور سوارشدنمان بماند، کم‌کم از راه‌آهن و فضای شهر دور می‌شویم؛ قرص خورشید از وسط آسمان به پشت کوه‌ها خزیده است، خانه‌ها هم کم‌کم، کم می‌شوند؛ اینجا تقریبا دارد به یک محیط کاملا بیابانی تبدیل می‌شود، یعنی الان رسما شد بیابان!

چرا ما آمدیم اینجا؟! چه چیز را باید ببینیم؟! خاک را سر بلوار شهرک خودمان هم می‌شد دید، این‌همه داستان نداشت که…!

کاش قبل از آمدن بیشتر پرس‌وجو می‌کردم، ای‌بابا! اینجا اس ام اس هم ارسال نمی‌شود…

اینجا انگار تمام خط‌های ارتباطی مسدود است؛ کلافه‌ام می‌کند این سردرگمی، بچه‌ها یا خوابند یا ساکت! آخر مگر اردو با چاشنی سکوت هم می‌شود!!!

هنوز فکرم پیش چمران است، او که آتشفشان درونش او را از آمریکا تا کوه‌های جبل عامل لبنان بعد هم کوه‌های پاوه و دشت‌های سوسنگرد کشانده، یعنی اگر من هم بودم همه‌چیز را رها می‌کردم و می‌آمد؟؟؟!!!

پایم را روی خاک می‌گذارم، دلم قرار می‌گیرد، انکار تکان‌های قطار یادم می‌رود؛ اینجا خیلی ساکت است، فقط صدای باد می‌آید و پرچم‌ها و چادرها را خوب می‌رقصاند.

و باد اشک‌هایم را می‌برد… عجب حال غریبی ست، تابه‌حال شده بود حسش کنم و از دست خودم خارج باشد.

جانمازم اینجا به درد می‌خورد؛ دو رکعت نماز روی خاکی که حس می‌کنم آسمانی است و زیر آسمان خاکی!

چفیه هم می‌شود قلک اشک‌هایم… اینجا موبایل اضافه است! انگار خطوط ارتباطی اینجا مستقیم‌تر از همه‌جا است…

خط دل من مسدود بود انگار، و چمران انگار که در آمریکا هم همین غروب را دیده باشد؛ زیر همین آسمان…

نمی‌دانم چرا! ولی از وقتی گذرم به این حوالی افتاد فکر کردنم حسابی گل کرده! قبل از آمدن همه‌اش می‌گفتم که تفکر را بی‌خیال! آنجا قرار است فقط بخوریم و حرف بزنیم و بخندیم، فکر کردن هم تعطیل..!

کیف خوراکی‌هایم را نگاه می‌کنم…چقدر نگران کم آمدنش بودم! قرار بود تا رسیدن به اهواز دخلش را بیاوریم، اما حالا یک کیکش را خورده‌ام! آن‌هم از روی ضعف و البته خنده‌هایمان پابرجاست…!

این فکرها انگار شده‌اند رفیق راهم… انگار قرار است کنار آن‌ها به من خوش بگذرد! اصلا چرا اینجا؟!

از فکرها که بیرون می‌روم چشمم می‌افتد به تور سیمی روبه‌رو و تپه جلو…همه پشت آن جمع شده‌اند.

چشمشان به آن‌سوی تپه است…جایی در آن دورها ردش را که بگیری می‌رسی به افق؛ می‌روم تا برسم به تپه، گلویم درد می‌کند، انگار در مرز عراق…

جمله‌ی روی تابلو خشکم می‌کند؛ یا حسین شهید، تا کربلا راهی نمانده…

نوایی درجانم پیچید؛ هرکسی دلش گرفته و هنوز نرفته کربلا اینجاست…

یادم آمد اینجا نزدیک‌ترین نقطه به کربلاست در جنوب…

چشم‌هایم را می‌بندم، گونه‌هایم خیس می‌شود از دل‌تنگی!

“لبیک یا حسین شهید”

انتهای پیام/ن